مامانم وقتی۱۵ سال بودم فوت شد قبلشم بیمار بود
منم دختر نازک نارنجیه و ساکت و گوشه گیر بودم
روزای سختی گذشت روز به روزم سخت ترمیشه
حس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم
سال پیش عمم ازم خواستگاری کرد پسرعمم خوب بود لگد زدم به بختم گفتم زوده هنوز سنم کمه
رویایی فکرمیکردم گفتم کنکور قبول میشم یه رشته خوب زندگیم بهترمیشه
امسالم کنکور قبول نشدم،بابام واسه خونه خرجی نمیکنه هرروز لیست مینویسم پاره میکنه حتی یه شکر هم به زور میخره
اگه ازدواج میکردم اینطوری نمیشد حداقل مشکل معده م خوب میشد روزی ۴ ۵ بار شربت معده میخورم
ازدواجم کنم جهیزیه نمیده آبجیم میگه جهازت باید مثل من باشه خودش چن سال پیش ازدواج کرد مامان بابام واسش کم نذاشتن اما...
هیچ امیدی به زندگی ندارم