چند ماه بعد نبودن بابام پدر شوهرم از بیمارستان مرخص شده بود خیلی ناراحت بودم همه ش تو فکر بودم چرا از خانواده من کسی نمیاد دیدن پدر شوهرم چون مادرم بعد بابام تنها شده بود و یه جورایی معذب بود برای رفتن به جایی داداشم هم همه ش ۱۸ سالش بود و کوچک خواهرام هم مجرد و... چند روز خیلی ناراحت بودم خونمون روضه بود و پدر بزرگم روستا زندگی میکرد رفت وامد براش سخت بود پدر بزرگم بعد فوت بابام خیلی شکسته شده بود و با عصا راه میرفت آه چقدر دلم براش تنگ شد ... همون روز تو روضه فامیلها شنیدن که پدر شوهرم عمل داشته و بستری شده و اون حرف به گوش پدر بزرگم رسیده بود .. دوروز بعدش عمه ام زنگ زد که حاج آقا شنیده پدرشوهر ت بستری شده رفته فلان بیمارستان پیدا نکرده کدوم بخش بوده منم گفتم وااای کاش به من زنگ میزدین اصلا اون بیمارستان که پدر بزرگم رفته نبود و.. اون لحظه دنیام روشن شد خیلی زیاد گفتم من که پدر بزرگ به این خوبی دارم چرا فراموشش کردم با اینکه بعد نبودن بابام هر هفته یا دوهفته یبار دیدنش میرفتم روستا خودم هم باردار بودم چهار روز بعد مرخصی پدر شوهرم ،مادرم زنگ زد بهم گفت پدر بزرگت اینجاست اومده که بره پیش پدرشوهر ت انگار دنیارو بهم داده بودن حس بی کسی نداشتم با همسرم رفتیم خونه مادرم دنبال پدر بزرگم ..پدر بزرگم گفت این پدر نداره من که هستم چرا به من نگفتین من که نمردم هنوز باید به من میگفتین نه اینکه از اینو اون بشنوم یا میتونسم میرفتم یا نمیتونسم نمیرفتم .. انگار دنیام بزرگتر شده بود .. سوار ماشین که شدیم سر راه گفت نگه دارین یه جعبه شیرینی بگیرم پیاده شد و خودش رفت شیرینی گرفت و اومد و رفتیم نیم ساعت نشست و با پدر شوهرم درد ودل کرد و برگشتیم .. به سال بابام نکشید اونم از دست دادم بابام سال ۹۹ خرداد از دست دادم پدر بزرگم هم سال ۱۴۰۰ فروردین
میدونی فرقمون چی بود ؟!من تورو زندگی کردم.. تو منو تجربه