2777
2789

تاپیک های قبلم گفتم که دیشب به اصرار شوهرم ، خواهر شوهرم که راه دوره با بقیه اومد بساط کرد 

منم غذاها همه رو دادم آشپزخونه ، قبل اومدنشون شیرینی و چایی و میوه و ظرف های پذیرایی همه رو حاضر کردم ،

قرار بود حوالی هفت دیگه بیان ، 

باورتون نمیشه تا ساعت نه نیومدن ، یکی شون هم که ساعت نه و نیم تشریف اورد ( حالا همیشه ساعت هفت شب خونه هم می‌رن ، دفعه قبل هم اینکار و کرده بودن ) 

در حدی که شوهرم عصبی شده بود هی زنگ میزد بهشون ...یه بار گفتن داریم نماز می‌خونیم ، یه بار گفتن داریم لباس می پوشیم و ... 

دیگه ما کم کم داشت خوابمون می گرفت که اومدن 

خواهر شوهرم باز با یه بسته زردچوبه مثل دفعه قبل اومد خونه مون 

تا اومدن منم شیرینی و چایی و شربت آوردم ، که نصف شون گفتن اره ما سیریم و نمی‌خوریم و قبل اومدن غذا خوردیم ، اینکار و مبکنن که به نظرم حرصم بدن

بقیه اش هم میگم الان 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بعد به محض اینکه اون یکی خواهر شوهرم ۹ و نیم اومد 

یه چایی آوردم و دیگه ده سفره رو گذاشتم 

حالا اینطوریع که شوهر همین خواهر شوهرم که بساط کرد خونمون ، گوشت گوسفند میخوره ، مرغ نمیخوره ، خورشت نمیخوره ....

انتظار داشت مثل دفعه قبل یه رون کامل گوسفند که شوهرم خرید براشون بیاد سر سفره 

منم این دفعه فقط زرشک پلو گذاشتم با مرغ و کباب لقمه 

دیدم همین خواهر شوهرم مثلا اومد کمکم ، ته اینکه گفتم خورشت تموم شد حالا پلو رو بکشیم گفت همین بود غذا ...

فهمیدم که منتظر گوشت بود 

چه پرروان 

خب

اسمم شرایط زندگیم رو نشون میده. دختر 22 ساله ای با یه کوه غم و درد. چسناله نیست زندگیم همینه تو این سن و سال یه بار کافه نرفتم یه بار اجازه نداشتم با دوستام برم بیرون یه بار اجازه نداشتم تنهایی تا چند قدمی خونمون برم.تو این سن کتک میخورم حق حرف زدن ندارم حق داشتن گوشی مستقل ندارم.بابای خوبم سالهاست تبدیل به هیولا شده.کاش خودکشی گناه نبود کاش مامانم از مرگ من ناراحت نمیشد.4 سال پشت کنکور موندم هیچی نشدم.بین این همه اتفاق بد خدا یه آدم خوب رو سر راهم قرار داده یه دلخوشی خیلی کوچولو دارم ولی میدونم بابام ازم میگیرتش. میدونم نمیذاره باهاش ازدواج کنم ولی دوسش دارم.میشه برای حال دلم صلوات بفرستی؟ :)

سر سفره هم اینطوری که غذاتو قبول نداریم فقط با غذا بازی‌کردن 

چون میگم شوهراشون گوشت گوسفند فقط میخورن 

خودشون هم مثلا رژیم کتون دارن برنج اصلا نمیخورن 

منم به روی خودم نیاوردم و با شوهرم کامل غذا مون و خوردیم 

بعدش دیدم همین خواهر شوهرم موقع شام به شوهرش در جواب اینکه شوهرش گفت سس مرغ ترشه میگه آره عزیزم همه مثل من نیستن که دستپخت شون خوب باشه ( حالا ما شمالی هستیم همه غذاهامون یکم ترشه)

واای چه موقعیت اشنایی👍🏼😑

من که هیچ حرفی نه به خانواده همسرم نه خود همسرم نزدم. شوهرم پسفرداش باهاشون دعوا کرد🥴

🪷🌱بالاخره‌جورمیشه‌جورچین‌روزگار‌برات🌱🪷

حوالی ساعت یازده براشون میوه آوردم ، شوهرم چون خانواده خودش بودن تو خرید میوه سنگ تموم گذاشت ...

میوه رو هم لب نزدن ولی شوهراشون خوردن 

دو تا خواهر شوهرم با مادر شوهرم هر کدوم یه نایلون قرص درآوردن و نوبتی اومدن از من اب گرفتن که قرص بخورن 

همه شون اه و ناله که ما مریضیم

فامیلای شوهر منم همینن هر وقت قراره بیان خونمون برا شام ساعت ۱۰ میان .مگه رستورانه آخه 

تصمیم گرفتم سری بعد بکشم ظرف یکبار مصرف دم در بدم دستشون بگم بیرون برم داریم رستوران تعطیله

سلام نی نی سایتی های عزیز و نی نی یار من برای مخارج زندگی نماز و قرآن با هزینه کم برا امواتتون میخونم خیلی دوست داشتم روزه هم بگیرم ولی بخاطر بیماری که دارم نمیشه .اگه مشکلی با امضا و کارم دارید تو را به خدا گزارش نزنید ساده از کنارش رد بشید ولی اگه میخایید نماز و قرآن میتی رو به من بسپارید خیالتون راحت باشه من از خدا میترسم سو استفاده نمیکنم که گناهش بیفته رو گردنم

2790
2778
2791
2779
2792