شوهرم آنقدر رو مخ شده که فقط دارم نفس عمیق می کشم که نکشمش
هوف هوف هوف
رو تختی رو مرتب کردم بالش ها و ... همین بعد ده دقیقه می بینم رفته رو تخت خودش و ولو کرده
یا آیینه قدی هال رو تمیز کردم با دست خیس میره جلوی آیینه ، موهاشو مرتب کنه آب می پاشه رو ایینه
بهش تذکر میدم میگه وسواسی
حالا خودش دیروز داشت میگفت بشین کل فرش و شامپو فرش بکش ( حالا فرشم نوعه) که بوی خوب بده ننه ام میاد
دم به دقیقه تو اشپزخونه نظر میده این ظرف و بیار
اینکار و بکن و ...
بهش گفتم از جلوی چشمم برو دور شو واگررنه اون روی من بالا بیاد مهمونی رو زهرمار میکنم
قهر کرده رفته تو اتاق
نمیدونم چرا ننه و خواهراش میخوان بیاد انگار داره ملکه الیزابت میاد ،