چزوندن همسر آیندم
دارم روزشماری میکنم
به محض اینکه به اون قدرت رسیدم خودمو ازش میگیرم ،زندگیشو بهم میریزم،همونطور که پدرم نمیزاره زندگی کنم
چه سر عقد بگم نه،چه بعدها ازش جدا شم
دلم میخاد مثل خودم آرزوی خودکشی کنه
بعضیا فک میکنن مقصر فقط منم،هیچکی نمیدونه چقد حسرت یه خواب خوب،یه دوست خوب،یه رشته وکار خوب ویه ازدواج خوبو داشتم
همه قضاوتم میکنن ولی من نقش بازی میکنمو یه روزی زندگی اون طرفمم خراب میکنم مث خودم که معنی پدرخوبو نچشیدم واونی که فک میکردم میخادم منو نمیخاست