من با خونواده شوهرم زندگی میکنم ۳۰/۱ اولین سالگردمون میشه من بر خلاف همه جاریام صبح بلند میشم صبحونه درست میکنم اونا اصلا فقط نهار و شام دیروز حال نداشتم ساعت۱۱ بلند شدم از خواب با این حالم رفتم ظرفای دیشب شامشونو شستم اخه روز قبلش خونه بابام رفته بودم جاریم کارای خونه رو داده یه من فقط آشپزی و نون با اونه چون بچه داره من همیشه کارامو تموم میکنم میشینم اونروز هیچی نداشتم جون یکمی علائم درد پریودی دارم نتونستم بلند شم از جام امروز صبح پدر شوهرم به شوهرم میگه برو زنتو بیدار کن مگه نمیبینی مادرت حال نداره الان میفته تو آشپز خونه یه چیزیش میشه چیه همش خواب شوهرم بلند شد اومد بم گفت بلند شو بابام این حرفا رو زد بم .با اینکه حال نداشتم ولی بلند شدم .شوهرم با اخلاق خونوادش راضی نیس شوهرم تو هال نشسته بود پدر شوهرم تو پذیرایی به برادر شوهرم میگه همش ساعت ۱۱ بلند میشه و مامانت صبحانه درست میکنه همش خوابه
شوهرم قهر کرد صبحانه نخورد همش تو اتاقشه چقدرالتماسش کردم یه لقمه ای بخوره راضی نمیشه میگه میخوام حالیشون کنم الان اینو میگن فردا میگن برو بیرون خونه .ظهر که اومد بازم نمازشو خوند و خوابید لج کرده چکار کنم راضی نمیشه اصلا کلاً خونواده شوهر به درد نخور و قدیمیه طرز فکرشون هیچ کسی مثل پدر و مادر نمیشه بخدا حس نمیکنم تازه عروسم خیلی افسرده شدم از بس اذیتم میکنن هر جا میریم میگن رفتی پیش خونه بابات؟ من این همه کار میکنم اصلا به چشمشون نمیام .بخدا از وقتی عروسی کردم تا الان به بار رفتیم مشهد و بار دوم رفتیم عراق اصلا بزور پدر شدهرم گذاشت بریم عراق