حالا نمیخوام خودشیفته بازی دربیارم ولی چهره ام جوریه ک تو زندگیم همه گفتن خوشگلی تاحالا
در صورتی ک اون زایمان کرده بود چهره اش بهم ریخته بود من هی سعی میکردم بهش اعتماد بنفس بدم هی میگفتم ن خیلی عالی یا مثلا شوهرش از غذاهایی ک پختم تعریف میکرد یهو گفت من خیلی دوست نداشتم شور بود از بقیه پرسیدم بچه ها واقعا غذام شور شده بود گفتن ن والا ما ک همیشه میگیم مهسا دستپختش مثل مادربزرگای قدیمه
یا داشت غذا میخورد من گفتم بزار بچشو ببرم تو اتاق بخوابونم تا راحت غذاشو بخوره بعد داشتم همینطوری براش لالایی میخوندم ک بخوابه اومد گفت بدش خودم تندی گرفت بردش