سال ۸۸ من خیلی دلم می خواست برم کربلا پولشم داشتم
به یه بنده خدایی گفتم بیا باهم بریم مامانم نمی ذاره من تنها برم
حالا اون اصلا علاقه ای به کربلا رفتن نداشت
به من گفت که دوست ندارم برم.
بعد یهو جمع کرد رفت
وفتی برگشت تو چشم من زل زد گفت می دونی چرا رفتم؟
چون حروم زاده هارو مکه راه می دن ولی کربلا نمی تونن برن
من خدا رو شکر مکه رفتم
از اون موقع تا حالا چندبار پاسپورت منو گرفت نگه داشت دو سال که نتونم برم و خیلی کارای دیگه.
حالا هر سال میره
درسته من خیلی گریه کردم سالها افسردگی گرفتم چون همش واسم سوال بود آخه مشکل کجاست؟
خدا اینارو می بینه و حتما اون هر نیتی داره بابتش چوب خواهد خورد چندباری هم دیدم چوبشو خورده متاسفانه اما هنوز بیدار نمی شه
چه میشه کرد
از اونجا که اعمال ما به نیت ما بستگی داره خدا واقعا عدالت رو رعایت می کنه