سی و پنج روزه پدرم دیگه تو این دنیا نیست.پرم از دلتنگی و حس خفگی.چرا عمل قلبی که خیلیا انجام میدن و معمولا درصد خطاش پایینه باید پدر من رو ازم بگیره؟
این چه تقدیریه که الان باید من تو بیست و پنج سالگی زمانی که چند ماه تا مراسم ازدواجم مونده بود بی پدر بشم ؟
مخم سوت میکشه و مغزم درد میاد.دلم براش پر میکشه برای صداش بوی تنش نفساش دستای گرمش
بابا جون من...قشنگ من....
روز آخر دیدمت خیلی بهتر شده بودی تو چشمام نگاه کردی با این که نمیتونستی حرف بزنی ولی عمیق نگام کردی خیلی بی قرار بودی چطور نفهمیدم این آخرین دیداره
تو که منو خیلی دوست داشتی چرا تنهام کردی؟
بعد تو چیکار کنم با غم نداشتنت. مثل کوه بودی .من چجوری میتونم فراموش کنم غمامو چجوری میتونم به زندگی عادی برگردم.