من عاشق پسرعمه بودم و اون عاشق من .قسمت نشد بهم برسیم من ازدواج کردم راه دور اومدم منزل پدرم برای چند روز .مادرم گفت عمه ات مریضه برو بهش سر بزن .گفتم باشه وقتی رفتم زنگ بزنم همون استرس مجردی اومدم سراغم واستفراغ کردم نمیدونم لعنتی بعد ۲۰ سال این چی بود