یکی و دوست دارم براش میمیرم
باهم دعوامون شد کات کرد گفت خدا حافظ
ولی شماره همو داریم استوری های همو میبینیم
چند روز پیش تولدش بود بهش تبریک گفتم
گفت ممنونم خیلی خوش حال شدم که یادت مونده
دیگه هیچ حرفی نزد
حالم خیلی بده
من به خاطرش همه خواستکارمو رد کردم
۲۵ سالمه مامانم میگه خاک تو سرت چرا رد میکنی از قضیه ما خبر نداره سنت رفت بالا دیگه برات خواستگار نمیاد
از یه طرف حرف های مامانم از یه طرف هم دلتنگی داره بهم فشار میاره
ترس اینو دارم که دیگه کسی نیاد سمتم