من هر از چندی میام پیش پدربزرگم توی روستا
اولا خیلی حوصله ام سر می رفت
فکر میکردم اینجا چقدر زندگی ریتم کندی داره
ولی کم کم متوجه جریان زندگی توی روستا شدم
امروز یکی از همسایه هاشون اومده بودن سر بزنن، گفتن کتابخونه داره اینجا، تازه کلاس نهج البلاغه هم داریم که همونجا برگزار میشه
خانم ها مسابقه ی والیبال دارن، دورهمی دارن که پیاده روی میرن، کلی روضه های مختلف دارن
من قبلا از کنار کتابخونه رد شده بودم ولی فکر میکردم همیشه درش بسته س خوشحال شدم فهمیدم، حالا باید برم همه چیز رو کشف کنم