2777
عنوان

خاطره جالب

45 بازدید | 3 پست

یه روزی یه نفری میره سر قبر شوهر شهیدش با دختر کوچولوش گل میبره اونحا مادره بهش میگم دخترم هر وقت من گفتم گل ببر بزن رو قبر بابایی میخوام ازت فیلم بگیرم مادره هک همش گریه میکرد و حالش خوی نبود متوجه نبود 

خلاصه دختره میبره گل میزاره روی قبر میاد سمت مامانش 

بعد میرن خونه مادره فیلمو نگاه میکنه میبینه وقتی ک دختره گل داده به بابا از دخترش گل گرفته اومده بوده بیرون یل هرچی با دختره ارتباط گرفته باباشو دیده بوده‌ 

سری بدو میکنه میاد پیش مامانش میگه مامان بابایی گل ازم گرفت چقدر خوشحال شد بابایی مادره اونجا متوجه این حرف دختره نشده بوده 

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
داغ ترین های تاپیک های امروز