لطفا تا اخر بخونید
۲۴سالم ۵ساله ازدواج کردم بچه نداریم و بچه دار نمیشیم همسرم ۳۵سالش هست تهران به دنیا امدم و بزرگ شدم تا الان و ازدواج کردم همسرم تبریزی
خانواده ام به شدت کنترل گر هستن و به میگن باید همه چیز به ما بگی و با حرف ما جلو بری وگرنه بدبخت میشی همسرم کار جوشکاری و سیم کشی و لوله کشی ساختمان انجام میده و در کنارش دلالی میکنه خب الان من ۳سال پیروزی نشستم و الان ۲سال خونه خودمون اطراف تهران زندگی کردم زندگی اطراف تهران اصلا دوست ندارم و همسرم ادم شناخته شده ای تو تبریز تو حوزه کاریش و تصمیم گرفتیم بیایم تبریز زندگی کنیم تا بتونیم داخل تهران خونه بخریم الان ۵ماه اجاره کردیم و ماهی ۷ملیون اجاره خونه میدیم ولی خانوادم میگن حق نداری بری تا بچه بیاری
وقتی مجرد بودم فکر میکردم به صلاحم ولی الان میبینم دخالت بی جا بوده و هست
وقتی ارتباطم کم میکنم دائم تحدیدم میکنن که این کارا عواقب داره و در اخر بدبخت میشی
بهم میگن پیر دختر و به همسرم میگن پیرمرد
به من میگن دختر که تا ۱۹سالگی زایمان نکنه ترشیده حساب میشه و میگن همسرت باید راس ساعت ۸شب خونه باشه و به صاحب کاری که مثلا براش کار میکنه بگه من بیشتر از ۸نمیتونم
به من میگن رانندگی نکن و درس نخون اخه یه زن بی بچه به چه دردی میخوره و الان تو بری تبریز ما جواب فامیل چی بدیم و بگیم دخترمون کجا رفته رفته شهرستان
تبریز من خیلی دوست دارم و امدنمون تصمیم من بود و همسرم هنوز میترسه میگه نکنه ما بیایم بابات تو رو از من بگیره و چند ماه اجاره خونه دادیم و گاها امدیم الان میخوام خونه خودم اجاره بدم و اینجا مستقر بشم تو این دو سال بالا ۱۵تار از موهام سفید شد با معتاد و دزد و همه چیز تو یه ساختمون بودیم و پلیس هیچکاری برامون نمیکرد من وقتایی که خونه بودم باید با اکاردیون بسته و چند تا قفل تو خونه میموندم از ترسم