خواهرمو گذاشتم کلاس نشستم بودم جلوی در زبان بخونم
دو تا زن یهو اومدن مزاحم شدن
برگشتن با حالت تمسخر که داری چیکار میکنی
میگم زبان میخونم با حالتی که این چه حرف مزخرفیه که زدین
ایناهم برگشتن وایی خسته نمیشییی کاش ماهم مثل تو بودیییم یه سره داری تو دفترتت چیززز مینویسیی
گفتم من برا اینده هدف دارم دوس دارم از وقتم استفاده مفید کنم
اتفاق مهمی نبوده ولی خنده شون رو مخم بودن یه پوزخند مسخره رو لبشون بود بدم اومد شایدم من حساسم