دیروز بابام به مامانم گفته بوده که فائزه چقد خوب شده تغییر کرده.
حالا این تغییر من چیه من از صبح تا شب توی اتاق بودم درگیر پارتنرم که چیکار میکنه و اینا کلا چند ماهی بود جزوی از خونه حساب نمیشدم اونقدر که خودمو درگیرش کرده بودم.
مامانم میگه اونقد فکر و ذهنت درگیر شده بود که متوجه هیچی نمیشدی
راست،هم میگنا خیلی درگیر بودم کل وقتم رو اختصاص داده بودم برای اون توی خونه شاید یه ساعت توی پذیرایی میشستم همونم که با گوشی درگیر بودم .وایی من چقد درگیرش بودم.
الان که فکر میکنم احساس آزادی با خودم دارم
وقتم برای خودمه تموم کارایی که در طول روز میکنم اختصاص دادم برای خودم.
آبجیمم،میگه کل روزو تو اتاق بودی درو میبستی صحبت میکردی ،خداروشکر ه ذات شو نشون داد و منم از دستش خلاص شدم. از دست یه مریض نکبت