نخستین مواجههی من با بودن و زمان، نه صرفن شروع یک کتاب، بلکه ورود به یک اقلیم ناشناخته فکری بود. هایدگر از همون صفحات ابتدایی، تمام قواعد آشنای فلسفهی کلاسیک رو به چالش میکشه؛ نه از مسیر مخالفت، بلکه با پرسشگری رادیکال: «بودن چیست؟» – پرسشی که انگار قرنها کسی جرات نکرده مستقیم به اون نگاه کنه.
در نگاه اول، زبان هایدگر سخت، پیچیده و حتی گاهی آزاردهندهست. واژگان آلمانی تازهساختهشدهش مثل Dasein، Sein-zum-Tode یا Geworfenheit، با ترجمههای انگلیسی یا فارسی بهراحتی قابل انتقال نیستند. اما همین زبان، بخش مهمی از تجربهی کتابه. انگار خودِ دشواری درک، بخشی از دعوت به اندیشیدنه؛ تو باید درگیر شی، نه اینکه فقط اطلاعات بگیری.
هایدگر با مفهوم Dasein (در-جهان-بودنِ انسانی)، ما رو مجبور میکنه از «خودِ انتزاعی» فاصله بگیریم و به تجربهی زیستهی خودمون رجوع کنیم. Dasein نه موجودی بیرونی، بلکه "من"یست که با اضطراب، زمانمندی، انتخاب، مرگ و مسئولیت درگیر شده. وقتی دربارهی مرگ حرف میزنه، نمیخواد بدونی که «مرگ هست»؛ میخواد حسش کنی که مرگ «همین حالا در راهه» و تو فقط در سایهی امکانات تعریف میشی.
برای من، بخشهایی که در آن هایدگر از «زندگی غیر اصیل» حرف میزنه، بیشتر از هر قسمت دیگهای طنین داشت. اونجا که میگه اکثر انسانها در تودهی بیچهرهی das Man (دیگران) زندگی میکنن، بدون اینکه واقف باشن به بودنِ خودشون... این دقیقاً مثل آینهای بود که جلو روم گرفت. چندین روز با کتاب زندگی کردم، نه فقط چون خوندنش زمانبر بود، بلکه چون مدام بین کلماتش گم و پیدا میشدم.
نقدی که بر کتاب وارده – و تا حدی درسته – اینه که هایدگر با وجود نقد متافیزیک سنتی، خودش در دامی از زبان متافیزیکی تازه میافته. گاهی بهجای روشنیبخشی، لایهی تازهای از ابهام میسازه. اما شاید پاسخ اینه که: Being and Time قصد آموزش نداره، قصد دگرگونسازی داره.
در نهایت، بودن و زمان برای من صرفن یک کتاب فلسفه نبود؛ یک تجربهی زیستهی فکری بود. کتابی که بهت نمیگه چطور زندگی کنی، ولی با خشونتی آرام، وامیدارت که بپرسی: «اصلن چرا زندگی میکنی؟»
اگر فلسفه رو نه صرفن دانش، بلکه شکل خاصی از زندگی بدونیم، بودن و زمان یکی از زیستهترین متون در این فیلده.
بودن و زمان - نوشتهی هایدگر