بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
افرادی که دنبال پر بودن یا خالی بودن لیوانن نکته ی اصلی رو از دست میدن،لیوان رو دوباره میشه پرش کرد:) من بر خلاف بعضیا مشکلی با ریپ زدن شما ندارم،ریپ بزنین تا بحث کنیم،من از شنیدن طرز فکر های مختلف لذت میبرم به شرط اینکه محترمانه بیان بشن:) خب یه بیوی کوچیک میدم که باهام آشنا بشین: یه دختر مهربون،گاهی اوقات عصبی ،دوستدار حیوانات،عاشق هنر ،بنیان گذار اکیپ بتمن های سایت:)
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨