مامانم از خونهٔ مادربزرگم برگشته با شیرینی؛ با لبخند ازش میپرسم که شیرینی برای چیه؟ خبریه؟ و برگشته با اوقات تلخی جواب میده که دختر داییت تیزهوشان قبول شده (کلاس ششمه امسال میره هفتم). بعد با یک حالت این که ببین اون مدرسهٔ دولتی بوده و قبول شده، تو نشدی، من غیر دولتی بودم. من چند سالمه؟ ۱۹، اون چند سالشه؟ ۱۲! باورم نمیشه دارم با یک بچهٔ هفت سال کوچکتر از خودم قیاس میشم
من ششم واقعا نمیخواستم قبول بشم. دهم میخواستم، اکا برای هفتم نه و به اندازهٔ کافی هم تلاش نکردم براش. الآن که میگم نمیخواستن، میگن نه تو میخوای خودت رو قانع کنی🫠
بس کن مادر من بس کن...
(تنها دلیلی که اینجا میگم اینه که فقط اینجا رو برای درد و دل دارم وگرنه خارج از اینجا باید مثل یک دختر سی ساله با همون میزان فهم و درک رفتار بکنم)