خوف از خدا حکم تازیانه دارد که بندگان را میراند به سوی مواظبت بر علم و عمل و طاعت و عبادت، تا به واسطه آنها به رتبه قرب الهی فایز، و لذت محبت و انس به خدا ایشان را حاصل گردد.
و همچنان که تازیانه ای که به وسیله آن اطفال را تادیب میکنند، یا مرکب را میرانند حدی دارد معین، که اگر از آن کمتر باشد در تادیب طفل و راندن مرکب نفعی نمی بخشد و اگر از آن تجاوز کند طفل یا مرکب را هلاک میسازد، پس همچنین خوف، که تازیانه خداست حدی دارد، و آن قدری است که آدمی را به مقصدی که مذکور شد برساند.
پس اگر از آن حد کمتر باشد کم فایده بلکه بی اثر است، مانند چوب بسیاری باریکی که به مرکب قوی زنند که اصلا متاثر نمی گردد. و این خوف، مانند رقت قلبی است که از برای زنان است، که به مجرد شنیدن سخن سوزناکی گریان میشوند و تا سخن قطع شد به حالت اول بر میگردند.
یا مثل خوف آدمی است که در وقتی که چیز مهیب و هولناکی را مشاهده نماید و به محض اینکه از نظر غایب شد دل از آن غافل میشود.
و این خوفی است بی فایده، و علامت آن، آن است که گاهی اگر حدیث مرگ و دوزخ راشنید فی الجمله تاثیری در دل او میکند و لیکن اثر دراعضا و جوارح نمی کند و آنها رامقید به طاعت نمی نماید و از معاصی باز نمی دارد.
و چنین خوفی، خوف نیست بلکه حدیث نفس و حرکت خاطر است و وجود و عدم آن مساوی است. و اگر از حد خود متجاوز شود و به حد افراط رسد بسا باشد که منجر به ناامیدی و یاس از رحمت خدا گردد، و این حد ضلال و کفر است.
«لا ییاس من روح الله القوم الکافرون».
و شکی نیست که: چون خوف به این حد رسد .آدمی را از عمل و طاعت باز میدارد، زیرا که تا امید نباشد خاطر را نشاطی، و دل را شوقی نیست. و چون نشاط و شوق بر طرف شد کسالت روی میدهد و آدمی از عمل باز می ماند.