من بچه بودم
مادرم قهر کرده بود
بعد عمه ام و مادر بزرگم و شوهرش اومده بودن خونمون همش در مورد مادرم بد میگفتن
به خدا اگه دروغ بگم بمیرم
بعد نصف شب که خواب بودم پیش بابام
یهوو بیدار شدم چشام باز شد یه آقاهه از تو دیوار اومد بیرون چشاش رو ترسناک کرد
اخم کرد
دستاش رو بالا پایین میکرد
من جیغ کشیدم
بابام از خواب پرید اینقدر زدم که نگو
بچه بودم
کودکستان نمیرفتم هنوز