یه وقتایی تو زندگیه هممون پیش میاد که فکر میکنیم دیگه کارمون تمومه
از شدت درد
از شدت کم آوردن زیر بار زور این زمونه
درست تو همون لحظه ها فقط اشک میریزم و بغض میکنیم و فکر می کنیم که دیگه رسیدیم به تهش
و من امروز تا تهش رفتم
فکر کردم که دیگه تمومه
اما نه
تهش نبود
انگار باید بمونم و باز هم ببینم این دنیای عجیب غریب رو
این دنیایی که بدجور داره مزخرف میشه
این دنیایی که انگار فقط ما توش اضافی هستیم
انگار مائیم که باید بشیم درس عبرت تاریخ.
که بگن چند صد سال پیش یه عده آدم بودن،شبانه روزشون تلخی بود و رنج،اما حرفی نمی زدن
انگار راضی بودن
انگار همه چیز خوب بوده واسشون و هیچ دردی نداشتن.
ما آدمای عجیبی شدیم
عجیب تر از دنیامون
ظلم می بینیم اما ساکتیم
تحمل می کنیم اما ساکتیم
بعد خودمون رو می زنیم به بیخیالی و هر بلایی که دلمون میخواد سر خودمون میاریم و میندازم گردن سرنوشت.
سرنوشتی که میگن دست خودمومه
ولی ما
زورمون نمیرسه....🖤💔