اره یه بار یه صدا هاییم تو سرم میپیچید رو شیکمم خوابیده بودم انگار یکی افتاده بود روم چشام باز بود اما سیه میدیدم همه چیو با این ک شب بود و تاریک اما بانور کمی ک وجودداشت باید یه چیزایی میدیدم در صورتی ک همه چی سیاه بود توو گوشم صدا باد و طوفان توو جنگل میومد هر چقد تقلا میکردم جیغ بزنم نمیشد
تنها کاری ک تونستم بکنم توو دلم توحید خوندم تا تونستم بلند شم
ولی خیلی ترسیده بودم