بچه ها مادر شوهرم عمل کرده تو ی ساختمونیم بهش میرسم.
دیروز دختر داداشش اومد خونشون بعد ما باهم خیلی خوبیم تعریف میکردیم گفت فلان رستورانو من میرم هی . غذاهاش خوبه و فلان هی ادرس داد من گفتم نمیدونمم من بلذ نیستم حالا امروز ب شوعرم داشتم تعریف میکردم ک اره هر چی گفت من نفهمیدم کجا رو میره گفتم بس ک بیرون نمیرم بلد نیستم مادر سوهرم بهو عصبانی شد داد زد گفت هیوکی دختر داداشا من نمیشه خوبن فلانن مگه رستوران رفتن عار و ننگه باید بگم برای عروسای من هیچیشو نیاد تعریف کنه ک اینجوری پشتس غیبت کنن گفتم من ک غیبت نکردم گفت هیچکی مث اونا نیستن عروسا من پروعو بدن گفتم بابا مگه من چی گفتم بذم اومده اینجوری کرده حالم بهم خورد ازش. مگه دختر داداشش دختر شاهه.
هیچ دیگ دلمم نمیخاد برم براش کاری کنم ولی بهاطر شوهرم محبورم