وقتی میرم خونش همش باید یجا بشینم سر جام تکون نخورم دیروز رفتم عیادتش یه چشمش بسته بود بخاطر عمل اب مروارید .یلحظه بچم تو بغلم بود رفتیم اشپزخونش با اون یکی چشمش داشت منو میآیید نمیدونم چرا😒😐
این که مادرشوهر منا..منو به چشم کلفت خونه ش می بینه
😅😅مادرشوهر من ببخشید باسن مبارکو میچسبونه ب زمین یعنی ی اب میخواد باید براش بیاری انقد بدم میاد همش دستور میده ولی پدرشوهرم با اینکه زانوهاشو عمل کرده خودش میخواد همه کاراشو کنه ،الان دیده ما همش دور پدرشوهره مبچرخیم هی میگه اینجام دد میکنه اونجام درد میکنه درصورتی ک دخترش از تهران میاد خونش دورش شلوغه هیج جاش درد نمیکنه تا میره هی میخواد جلب توجه کنه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اسی اون تاپیکت قفل بود چرا دختره رو صیغه کردن عقد نکردن صیغه که خیلی بده
پولدار که هست شرایطش عالی میتونست دوماهه عروسی هم بگیره جهاز رو بگیره برن سر زندگیشون تازه صیغش کرده؟ صیغه چیه حسودی نداره که حتی وظیفه خرجی دادن هم نداره پسره
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا... اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بی اندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا... اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه دیوار بگشایی، لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر... عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی... نمیگویی؟! خداوندا.... اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت، *خداوندا تو مسئولی* خداوندا.... تو میدانی که انسان بودن و ماندن، در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.