وای خدا هنوز دارم میلرزم . خیلی خیلی ترسیدم
رفتم خیاط لباس پهن کنم به برادر کوچکم گفتم بیا وایستا تا من نترسم
اومد تموم شد رفتیم پذیرایی من چراغ یادم رفت خاموش کنم
اروم رفتم تنها حیاط تا خاموش کنم بدنم در حالت مثلا گوش به زنگ بود
یهو تو اون سکوت مطلق صدای وحشتناک اومد دیدم گربه از روی سایه بانمون گذشت . (جنس سایه بان جوریه حتی یه سنگریزه هم صدای بلند ایجاد میکنه )
یک لحظه اونقدر ترسیدم کل دو طرف صورتم و سرم بیحس شد و بعد یک دقیقه برگشت
و کلا بدنم مورموری شد
چقدر مضر به خدا . خیلی ضرر شد به سلامتیم