من پری روز تازه زایمان کردم
دیروز مرخص شدم اومدم خونه
شبش تو بیمارستان ک از درد نتونستم بخوابم
و مامانمم خسته بود بیچاره چون باید دوساعت ب دوساعت ب بچه شیر میداد و منو میبرد دستشویی و ...
بعد دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم ساعت ۲:۳۰ ظهر اومدم خونه نیم ساعت بعدش مادرشوهرم اومد خب من معذب شدم مامان بیچارمم خسته بود باید پزیرایی میکرد
بعد عصرش هم خواهرشوهرام اومدن
دیگه خیلی حرف زدن و شلوغ کردن
و بالاسر بچه بودن
حتی بچه ی بیچاره خواب بود هی باهاش ور میرفتن ک بیدارش کنن
شب بچه از ترس تو خواب میلرزید و با هر صدایی از خواب میپرید بالا
بعد هی اصرار داشتن من شیر خودمو بدم ب بچه خب کسی سزارین کرده تا ۳ ۴ روز شیر نداره
خدامیدونه چقدر تو بیمارستان ازیت شدم مادرشوهرمم هی نوک سینم رو میکشید ک دردم میگرفت و میگفت سینت نوکش باید بیاد انگار راه دیگه ای نبود ک نوک سینم رو بیارن بیرون
بعد دیروز دوباره اصرار میکردن ک شیر خودتو بده ب بچه و بچه رو هی میگرفتن بغلم بخدا شیر نداشتم ک بدم ب بچم
تازه امروز یه قطره شیر ازم اومد
بعد بهشون گفتم بابا بخدا درکم کنید تازه مرخص شدم خسته هستم کلیه هام درد میکنه دلم درد میکنه چون همش رو پا بودم و معذب بودم و خسته
بعد بهشون برخورده ک چرا من گفتم خستم خب شما قضاوت کنید این انصافه؟با زن تازه زایمان کرده اینجور برخورد کنن؟یا همون روز برن عیادتش خب ادم عاقل میزاره یک روز بگزره بعد میره
لبام سفید شده بود از بیحالی دیگه ببین چقدر حالم بد بود