من همش دوسشون داشتم دختر خاله مو مثل خواهرم بود اینا همش از شهر خودشون میومدن خونه ما چند شب میموندن و خونه دیگه نمیرفتن کل بچگیم باهاش بود
ولی مامانش تمام متلک های کره زمینو ب من میگفت از وزن و قیافه تا درس و شوهر و همه چی
خواهرش میخواست ازدواج کنه چون ی ارتباطی داشت مادرم ب مادر داماد همش زنگ میزد خالم ب مامانم ک ب اونا بگو بیان خواستگاری فلان بعدش دیگه صد سال ب صد سال اگ کاری داشت باشه زنگ میزنه من میگفتم بیا خونمون میای از شهرتون میگفت ن همش میپیچوند
بعد کم کم رفتارش باهام اینجوری شد ک اه چقدر میچسبی بهم من تو مهمونی کنارش نشسته بودم فقط بعد پاشد رفت اون ور (درصورتی ک خب قبلا همش همو بغل میکردیم فلان) یبارم گفتم من برا ی کاری میدونست کارم چیه ضروری نبود میخوام بیام باهات خونتون بعد برگردم خودم گفت لازم نکرده بمون خونتون فلان
و ی زنگ بم نزد ی خبر ازم نگرفت هیچوقت همش من ازش خبر میگرفتم چون دوسش داشتم فک میکردم همون ادم قبله کلا من رفتم دانشگاه اونم رفت دانشگاه از اون وقت با من کامللل سرد شد بعد چند مدت زنگ زد خواهرش ک دارن میان دو نفری خونمون من انقدر ذوق کردم حتی میخواستم بیرون رفتنمو کنسل کنم ک بمونم رفیقام گفتن یادت رفت چی گفت میخواستی بری خونش دیگ اولش چند دقیقه بودم و رفتم
اونم فهمیدم اومده بود مامان من لباسشو یکم تنگ اینا کنه چون مامانم خیاطی بلده صرفا برا خودش لباس درست میکنه و اینا
یعنی خنده داره یادمه من کنکور داشتم خواهرش هر روز میومد خونمون ک بگه من کنکور ندم بعد دید راضی نمیشم دیگ نیومد
ادما چه زود عوض میشن انگار ک دیگه نمیشناسیشون