^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^
آره ولی بیرون نه یروز براش غذا بپز بگو بیاد ببره اونموقع آرایش نکن ولی اونطوری فکر میکنه فقط اونجا جلوی اون آرایش کردی بزار بفهمه چه باشه چه نباشه به خودت میرسی و آدمی هستی که به زیباییت اهمیت میدی
^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^