بامردی که عاشقانه درسال ۹۹ وبایک نگاه توی رستوران پدرم آشناشده بودم..
مردی که خوشتیپ بود تحصیلکرده بود شغل خوبی داشت درآمدخوبی ولی...
نتونستیم کنارهم بسازیم هردفعه وقتی ازموهام میکشید ومیکوبید به دیوارمیبخشیدمش هربارکه گریمو درمی آورد میبخشیدمش اما دیگه صبرم به سراومد واقدام کردم به طلاق ولی این دفعه آخرنبخشیدمش چون بهم خیانت کرد بله بازنی که بیست سال ازخودش بزرگتربود اونم توخونه وزندگیم