من بیست روز پیش سزارین کردم و خونه مامانم پاکدشت وصبح رفتم بیمارستان ک بستری بشم وبه شوهرم گفتم به مامانم زنگ بزنه وبگه یا زنگ زدن جواب بده که اونا خبر داشته باشن یا اومدن بدونن وبهر حال من تو اتاق واز همه چی بی خبر ونگو مامانم هر چی زنگ زده شوهرم جواب نداده وگوشی دست خواهرشوهرم بوده وعمدا جواب ندادن ومامانم وبابام وآبجیم از استرس زود راه افتادن واومدن ودیدن گوشی رو رو سایلنته ودست خواهرشوهر ودارن باهم حرف میزنن وبعد اینکه من از اتاق وریکاوری اومدم رفتم اتاق وخواهرم خواسته پیشم بمونه شوهرم نذاشته وخواهرشوهرم پیشم موند واصلا خوب نبود ومامانم گفته پس، فردا میام ومادرشوهرم گفته نوه ودخترت ودیدی واسه چی میای وشوهر بیشعورمم تایید کرده وهر چی مامانش میگفته اونم طرفشون بوده