یه زنه بچش مریض بودهردواودرمانی رفتن فایده نداشت یه روزکه بچش داشت گریه میکرداومدخونه پدربزرگم گفت شوهرم خونه نیست(همسایه بابابزرگم بودن)میشه بری ازفلانی یه دعابنویسی بیاری بچم آروم شه؟پدربزرگم رفته بودواون مرده خونه نبوده تومسیربرگشت پدربزرگم یه کاغذمیگیره ازیکی وباته مونده سیگارش شروع میکنه به خط خطی کردن.میبره میده به زنه.زنه فرداش میادتشکرکه دعاکارخودش روکرد.پدربزگمم ماجراروتعریف میکنه ومیگه ازبس تلقین کردی دعاگرفتیم الان خوب میشه الان خوب میشه.که شدربطی به دعانداشت