چهار ماهه جدا شدیم از هم؛
چهار ماهه هر روز گریه کردم؛
اما نه برای اون.
اون جز عذاب چیزی برای من نداشت؛
برای رویاهامه.
برای خونهای که قولش رو داده بود و من هر روز منتظر بودم زندگیم اونجا شروع بشه، جهیزیهمو بچینم، با عشق خونهداری کنم؛
اما واقعیت چیز دیگهای بود...
نه اون مرد رویاهام بود، نه اون خونه قرار بود بشه چیزی که من براش آرزو داشتم.
نمیدونم چرا نمیپذیرمش.
واقعا سخت بود دو ماه مونده به عروسی، بزنه زیر همه چی... تو اوج امیدواری به زندگی.
فکر کن مثلا ۹ ماه باردار باشی، بچهت مرده به دنیا بیاد.