2777
2789
عنوان

خواب دیدم با یه شهید ازدواج کردم

262 بازدید | 37 پست

بچه ها اینم بگم من دوتا حاجت توی یک هفته از دوتا شهید گمنام گرفتم شهدای گمنامی که تو سهر بابابزرگم اینا هستن

حالا دیشب خواب دیدم یکی از همسایه های بابابزرگم اینا نمیدونم روضه یا مولودی داشت و پسرش شهید شده (در واقعیت چنین چیزی نشده) من میخاستم اماده شم که برم دیدم هیچ لباسی ندارم اومدم لباستی خالم رو بپوشم دیدم خیلی خیلی کثیفن(فکر میکنم خالم بخاطر این گناه های اخیرش بوده که اینطور شده)خلاصه من اومدم از لباس های بابابزرگم پوشیدم اصلا نمیدونم چطور اندازه ام شده بودن من تنها رفتم که به اون روضه برسم باید از توی یه مسجد رد میشدم مسجد هم فوق العاده گرم بود اما اونجا به پنکه بود اما روشن نکردم ناخوداگاه رفتم و نماز دو رکعتی خوندم و بعد رفتم خونه ی اون همسایه

الان ادامش رو میگم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خواهر برا خوابتم باید کو کو کنیم

خاطرات زن های شهدا رو بخون

با اتفاق های اخیر دور از ذهنم هم نیس گل من

میگفتن اخر شاهنامه خوبه ولی خب اونم دروغه خودمون گول نزنیم فرهاد به شیرینش نرسید لیلی به مجنون سهراب هم به گردافرید ته داستان های ایرانی غمناکه ما هم یه داستانیم فقط ای کاش سرنوشت متفاوتی داشته باشیم حال الان من حال جیران تو این موقع اس

وقتی که رفتم خونشون یه در حیاط بزرگی بود که وقتی اون در باز شد انگار یه خیابون دیگه بود کلیییی خونه ی دیگه اونجا بود

بابای اون شهید منو که دید گفت راحت باش هیچ مردی اینجا نیست من وقتی رفتم داخل دیدم خیلیییی شلوغه 

خجالت کشیدم بخاطر طرز لباس پوشیدنم که ولی همه مردونه ان

اومدم ک برگردم بابای شهیده بهم گفت ادرس تک تک فامیلاتون رو بده مرغ سرخ کردیم میخوایم ب عنوان نذری بدیم بهشون که بدونن تو دیگه عروس ما شدی

و بهم یه تیکه داد که بخورم 

همینکه خاستم بخورم دیدم یه عالمه مرد اومدن که گاز بزنن به اون مرغ یهو دیدم یه اقا پسر تپل با قد متوسط و لباس نیروی انتظامی اومد کنارم من قشنگ اسم و فامیلیشو خوندم اما فقط اسمش رو یادمه که مهدی بود فامیلیشو یادمه دو بخشی بود اما نمیدونم چرا یادم نیست

خلاصه مرغ رو من با اون شهید که اسمش مهدی بود خوردم قشنگ حس میکردم که یه حاله اس و جسم نداره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792