وقتی که رفتم خونشون یه در حیاط بزرگی بود که وقتی اون در باز شد انگار یه خیابون دیگه بود کلیییی خونه ی دیگه اونجا بود
بابای اون شهید منو که دید گفت راحت باش هیچ مردی اینجا نیست من وقتی رفتم داخل دیدم خیلیییی شلوغه
خجالت کشیدم بخاطر طرز لباس پوشیدنم که ولی همه مردونه ان
اومدم ک برگردم بابای شهیده بهم گفت ادرس تک تک فامیلاتون رو بده مرغ سرخ کردیم میخوایم ب عنوان نذری بدیم بهشون که بدونن تو دیگه عروس ما شدی
و بهم یه تیکه داد که بخورم
همینکه خاستم بخورم دیدم یه عالمه مرد اومدن که گاز بزنن به اون مرغ یهو دیدم یه اقا پسر تپل با قد متوسط و لباس نیروی انتظامی اومد کنارم من قشنگ اسم و فامیلیشو خوندم اما فقط اسمش رو یادمه که مهدی بود فامیلیشو یادمه دو بخشی بود اما نمیدونم چرا یادم نیست
خلاصه مرغ رو من با اون شهید که اسمش مهدی بود خوردم قشنگ حس میکردم که یه حاله اس و جسم نداره