چندروزی هست که پای مادرم شکسته ومیومدم وخونه مادرم ازش مراقبت میکردم وهمسرمم دوروزبودماموریت کاری رفته بوددیروز عصر رفتم خونه گفتم دوش واینابگسرم فرداصبح همسرم میاد دیگه آماده برم خونه رسیدم خونه بعددوش گفتم یه چایی دم کنم رفتم جلوی سینک دیدم زردی چایی هست داخلش باخودم گفتم حتماخودمون خوردیم ولی هرچقدرفک کردم دیدم تواین مدت که خونه اومدیم رفتیم اصلاچایی نخوردیم رفتم سراغ کابینت دیدم استکانا جابه جاشده .تااینکه خودمو زدم به بیخیالی گفتم خودم حتمادرست کردم یادم نیس
تااینکه پدرم زنگ زد گفت شب نیابمون استراحت کن خواهرت اینجاست مادربزرگتم هست فردا بعدازظهربیا
ساعت ۹:۳۰اینابود دیدم صدای کلید دراومد سریع از خواب پریدم خیلیم خسته بودم زودخوابیدم
رفتم سمت دردیدم همسرم بایه زن آشغال هرزه واردخونه شد
تامنودید شوکه شد اونقدر حالم بدشذ بدشد جیغ ودادوهوارزنه فرارکرد...
ای کاش زنه جوون بود ای کاش ازمن سرتربود یه زن چاق مثل دیو همسن مادرم هرچقدرازش دلیل میپرسم هیچ جواب نمیشنوم منتظرم مادرم خوب بشه ....
ازدیشب دچاریه فروپاشی روانی شدیدشدم امابرام مهم نبود وحتی باشوعرم سرسنگینم نیستم فقط بهش گفتم انتقام میگیرم برگشته میگه تونمیتونی خیانت کنی ....
شدیدا به گوه خوری افتاده اما میدونم چجوری پدرشودربیارم