منظورم از قطع رابطه حمایت نکردنشون و توجه نکردن بهشون هست وگرنه تو یه خونه ک زندگی میکنیم و مجبور به گفتگو های ضروری میشیم
ببینید خواهرای من موقع گرفتاریاشون غم و غصه ها شون کنارشونم همه جوره هواشونو دارم.
ولی اونا مواقع سختیام اصن منو نمیبینن کاملا بی تفاوتن. اون اگه گریه کنه من میرم پیشش از راهی سعی میکنم ارومش کنم ولی من دیشب نیم ساعت بلند بلند هق هق میکردم اما آبجیام داشتن با هم میگفتن و میخندیدن
وقتی پدر مادرم دعواشون میکنن من درمیام دفاع میکنم ازشون.
ولی بارها و بارها پدرم منو دعوت کرد حسابی به گریه افتادم یکی از این خواهرام حتی نیومد بگه گریه نکن
من تصمیم گرفتم دیگه کاملا دست از حمایتشون بردارم و بی تفاوت باشم حتی کوچکترین کاری براشون نکنم
دیگه بخوام کاری براشون بکنم حس حقارت و امل بودن بهم دست میده.
تازه خود آبجیام تو صحبت ها و تیکه کنایه ها شون بهم میگن امل
لطفاً بگید چیکار کنم
متاسفانه وقتی کاری از دستم برمیاد و انجام ندم وجدان درد میگیرتم روحیه لطیفی دارم