سلام امروز خیلی دلم گرفته بود هیچ جایی هیچ کسی هم نبود بلش حرف بزنم این بود ک اینجا عضو شدم .
پسره پارسال دی بود عاشقم شد ی عاشق میگم ی عاشق میشنوین ینی سر کوچه وامیستاد تا من رد بشم ببیندم هر رورز هم موقه رفت هم موقع برگشت هزارجورنامه و گل اورد تا راضی شدم باش دوست شدم التماس میکردبریم بیرون اگه ی دقه دیرتر جواب میدادم التماس میکرد ک چی ششده چرا جواب نمیدی ...الان ی خاستگار دارم بش گفتم بیا خاستگاری هزارجور بهونه میاره ک من روم نمیشه و این حرفا هرموقه خاستم ازش جدا بشم نزاشته و هرجوری بوده رابطه مونو حفظ کرده الان من خیلی دوستش دارم .ولی خیلی شکاکم هست خیلی متاصبم هست هر شی از سرکار بذمیگردم تا سر کوچمون میرسوندم.زیاد دعوا میکنیم هم من عصبی ام هم اون خیلی گیره بخاطر همین دعواهای زیاد دیروز بهم گفت دیگه ن من بذا تو دلخوشی گذاشتم ن تو برای من ..چیکار کنم بگین ...ازش دلکندن سخته خیلی ام بچه ی خانواده داریه اگه خانواده ش بفهمن با من دوسته برا هردومون فاجعه باره مادرش ازون زنایه دعواییه کارم شده شب و روز گریه