دیروز نیاز فوری به انجام یک کار بانکی داشتم و این در حالی بود که فرصت چندانی باقی نمانده بود و یک ساعت دیگر بانکها تعطیل میشد.
پس کمر همت بسته سریعا به سمت ایستگاه قطارشهری حرکت کردم. وقتی به سمت گذرگاه رفتم تا کارت خود را به او بمالم، ناگهان دیدیم فردی در جلوی من چنین کاری را کرد و در بر او باز شد و وارد شد. با اینکه وقتی یک نفر از گذرگاه وارد میشود، سریعا در بسته میگردد اما در گذرگاه آن قدری باز بود که من نیز بدون اینکه کارت خود را بمالم و هزینهای نمایم از آن وارد شدم و تا وارد شدم، در بسته شد بهطوری که مانتوی من لای درهای آن گیر کرد و صبر کردم تا فرد جدیدی بیاید و مانتوی من آزاد شود. گویا آن در منتظر بود من وارد شوم تا سپس بسته شود و جلوی دیگران را بگیرد.
بگذریم؛ وارد قطار که شدم، مطابق انتظار تمام صندلیها پر بودند و من آه کشیدم. آه من تمام نشده بود که ناگهان به ایستگاهی رسیدیم و چندنفر که مقابل من نشسته بودند، برخاستند و اینگونه روی صندلی نشستم. بگذریم که نگاههای متوقعانه و طلبکارانهٔ مشتی پیرزن که منتظر بودند به آنها تعارف کنم را بهناچار تحمل کردم و حتی ده ثانیهٔ قبل از پیادهشدنم، به دخترکی جوان و قرتی گفتم جایم بنشیند تا آن پیرزنها حسابی چزّشان بیاید.
به بانک که رفتم تنها سی دقیقه فرصت مانده بود و ۲۴ نفر در نوبت پیش از من بودند. امیدم را از دست داده بودم که ناگاه خانمی از سوی خدا به نزدم آمد و به من گفت: خانم ممکن است لحظهای این وسایل مرا بگیرید من یک سر به بچههایم در خودرو بزنم. با این که دوست داشتم سر به تنش نباشد بهخاطر اینکه چنین باری را میخواهد روی دوشم بگذارد، اما با لبخندی گوشاگوش به او گفتم: باشد این لطف را در حقت میکنم. و او مثل اینکه گمان کرد بهمزاح از این عبارت استفاده کردم، خندهٔ ریزی از خود بروز داده و وسایل را تحویل داد. یک کتاب ملت عشق بود که از نشانگان کتابش دانستم تا صفحهٔ ۱۷۵ آن را خوانده است. پس خواستم با او مزاح کنم و به همین منظور، نشانگان کتابش را در صفحهٔ ۲۰۱ گذاشتم. یک کیف کوچک زشترنگ هم بود که آن را باز کردم و اما آن چه درون آن دیدم باورنکردنی بود. یک کاغذ نوبت که نفر بعدی بود. پس از لطف خدا تشکر کردم و کاغذ نوبت خود را جای آن گذاشتم. لواشک کوچکی هم درون کیف بود که آن را برداشتم تا اگر در راه گرسنه شدم، نوش جان کنم. ناگاه نوبت من خوانده شد. از روی مسئولیتپذیری و امانتداری وسواسگونه وسایل وی را بهجای اینکه در گوشهای رها کنم، روی آبسردکن گذاشتم و برای انجام امر بانکی خویش نزد کارمند رفتم.
در میانیهٔ خدمتدیدن بودم که ناگاه آن زن آشفته و اخمکرده رسید و گفت: خانم کجایید این همه دنبالتان گشتم وسایل من کو؟ به او گفتم: روی آبسردکن. طلبکارانه اعتراضاتی کرد و رفت. آنگاه مجددا برگشت و کارآگاهگویانه گفت: خانم شما احیانا دست تو کیف من نکردی و نوبتت رو با من جابهجا نکردی؟ اینجا بود که از اهانت وی آشفته شدم و جیغ کشیدم و سر و صدا کردم تا رفت.
غرض اینکه امروز در سه جا دست خدا را دیدم. شما هم اگر از این نمونهها برایتان پیش آمده خوشحال میشوم بگویید.