خانما من قبل از شوهرم یه رابطه خیلی جدی داشتم خانواده ها در جریان بودن و میخواستیم ازدواج کنیم جدا شدیم
علت اصلیشم این بود ادمی بود حآضر بود هرکاری کنه که من باهاش رابطه جنسی داشته باشم و فکر میکرد اگر اینطور بشه من هیچوقت ولش نمیکنم دیگه
روانی بود خیلی اذیتم میکرد یبارم هرچی برام خریده بود رو ازم پس گرفت فکر کنین چطوری بود بارها جدا شدیم با التماس و گریه هاش خرم میکرد
تا اینکه بار اخر گفت من نمیتونم تو نمیای بامن رابطه داشته باشی من و برا همیشه تمومش کردم
و بعد مدتی هم ازدواج کردم حتی یکسال بعد ازردواجمم خواهرش زنگ زد به مامانم نکنه دروغ میگین😐برا اینکه داداشم نیاد سمتش اینو گفتین
نمیدونم چقد پرو بودن من حتی ازدواجمنمیکرد دیگه سمتش نمیرفتم ابدا راه زندگیم جدا بود
من و شوهرمم مثل همه ی زن شوهرا قهر و اشتی داریم ولی شوهرم صدشرف بهتراز اونه اون واقعا بیمار بود حتی بعداز جدایی شنیدم قبلا یبار دزدی کرده و گفتن معتاده ولی من ندیدم ولی اینطور بگم که خودشم میدونست اینو از من مخفیش میکرد نمیتونم قضاوت کنم از اینکه مودی بود یبار خوب یبار بد بود شاید اهل چیزی بود شایدم مدلش بود حتی اگر من اسم داداشمو میاوردم میگفت تو برو باهمون داداشت یبار بهم گفت لابد ج*نده بودی پرده بکارت نداری😐
حاضرم بمیرم بمیرم یکبار دیگه نبینمش همین درحدی ازش متنفرم مثل ترس و تنفر قاطی شده حاضرم بمیرم یا بمیره ک یکبار دیگه نبینمش همین
امشب یهویی ناخوداگاه😭 باورتون میشه اینگار شیطان تو ذهن ادمه یهو یچیزی تو ذهتم گفت چی میشه یبار دیگه ببینمش از خودم متنفرم الهی بمیرم حس گناه و خیانت میکنم
اون از من یه روانی ساخت بهم انواع تهمت زد خواست به بهونه مهمونی خواهرش منو ببره خونه ی خالی خواهرش که فهمیدم شک کردم و بلاکش کردم
چرا بعداز دوسال این فکریهو باید از ذهنم رد بشه
من ادمیم وسواس فکری دارم الان میترسم میگم نکنه برام اتفاق بیفته خدایا اگر زمانی اینطور شد من به مرگم راضیم😭😭😭😭