من میترسیدم ولی موندم تو تهران ولی یه روز رفتیم کرج البته کمتر میترسیدم فقط ذکر میگفتم و سوره فتح میخوندم کشورم موفق بشه.
یه شب بیمارستان بودم نزدیک اونجا را زدند و خیلی مرگ نزدیک احساس کردم ولی دیگه آماده مردن شدم و سپردم به خدا ترسم کم شد طوریکه دکتر به مامانم گفت دختر تو نمیترسه.
کتاب دا
و کتاب معصومه آباد را بخونید چقدر نترس بودند
چرا ما باید الان آنقدر بترسیم در هرصورت از مرگ گریزی نیست الان نه چندسال دیگه