با اصرار خودش برگشتم بخدا داشتم جدا میشدم انقد زنگ و پیام خام شدم اومدم اما مشکل اصلی من بددلی و شکاکیشه بدتر خانوادش مثل حلزون به من و زندگیم چسبیدن از متلک ها و حرف هاشون خسته شدم دو تا بچه دارم ولی باز میگم تا سال دیگه باید تحمل کنم این وضع رو بعد برم اینم بگم از شوهرم سرد شدم مثل قبل نیست برام چون با کاراش از چشمام افتاده نمیدونم از سر دلتنگی بود یا چی که برگشتم اما ارزش برگشتن نداشت حس میکنم دارم خودم قربانی میکنم الآنم نمیتونم برم خونه پدرم خیلی زوده دو ماهه اومدم اما هنر یاد گرفتم چیکار کنم دوستان
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دقیقا ببین این آدم مودی اگر نمیومد و پیام نمیداد من مهریم گذاشته بودم اجرا الان راحت بودم من اصلا روحیه ام با شوهر و خانواده اش سازگار نیس نمیدونم چرا برگشتم