2777
2789
عنوان

نامزدم امروز

437 بازدید | 44 پست

 امروز یکم حالش خوب نبود بهش زنگ زدم گف مامانش خونه نیس گفتم شام بیا اونجا گف نمیام خونتون بعد بعدظهر رفته بود   خونه مامانبزرگش ک حالش عوض بشه نیومده بود پیش من؛  بازم صحبت کردیم گفتم شام بیا گف ن خونه خودمون  وایمیسم مامانم قبل رفتنش غذا درست کرده بود برام الان زنگ زدم خونه مامانبزرگش داش شام میخورد 


شما جا من بودین چ واکنشی نشون میدادین بهتون بر میخورد؟؟؟؟

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

چرا تو زنگ میزنی؟یکبار زنگ زدی گفت خونه مادربزرگشه وایسا خودش خواست زنگ بزنه

به توکل نام اعظمت...خدایاااا شکرت که فندق و گردو و بادوم رو به من هدیه کردی .....عاشقتمممم خدااااااخدااایاااا
یه کم ناراحت میشدم ولی به اینم فکر میکردم که شاید تو رو دروایسی گیر کرده مونده خونشون

 ناراحت ک شدم 


این بیشتر ناراحت کرد تونست ب من بگ ن ولی ب مامانبزرگش نمیتونه😔

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

شاید رفته اونجا مامان بزرگش اصرار کرده شام بمونه بعدشم خیلی منت می‌برد شام بیاد خونه شما از این به ب ...

 خب منم ار این ناراحتم تونست ب من بگ ن ولی ب مامانبزرگش ن نمیگ هیچ وقت 

شده رفتیم بیرون مامانبزرگش زنگ زده بهش منو رسونده خونه رفته پس کار مامانبزرگش بعد برگشته گفته الان باز بریم بیرون😑😑

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

شاید میخاد تنها باشه شما خوبیتو کردی دیگ اصرار نکن یکم بذار تنفس کنه

 خب مگ پیش من باشه حالش بد میشه  ظهر رفته بود اونجا حالش خوب بشه بلد من گفتم بیا گف نیمتونم حالم خوب نیس😕


کاریش ندارم فقط یکم ناراحت شدم

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

چرا تو زنگ میزنی؟یکبار زنگ زدی گفت خونه مادربزرگشه وایسا خودش خواست زنگ بزنه

 دست خودم نیس وابستشم  ولم کنن ۲۴ باهاش صحبت میکنم 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

خب منم ار این ناراحتم تونست ب من بگ ن ولی ب مامانبزرگش ن نمیگ هیچ وقت شده رفتیم بیرون مامانبزرگش زنگ ...

خب بعدش نمیرفتی میگفتی حوصله ندارم شاید روش نشده به مامان بزرگش نه بگه شایدم معذب بوده تنهایی بیاد خونتون نامزد من پسر عممه اوایل که میومد مامانشم می‌آورد حس می‌کرد زشته تنها بیاد تا بالاخره عادت کرد در کل خیلی سخت نگیر خیلیم دلش بخواد شام بیاد پیش تو

مهم دله وگرنه چشم هر روز یکی بهترشو میبینه

خب بعدش نمیرفتی میگفتی حوصله ندارم شاید روش نشده به مامان بزرگش نه بگه شایدم معذب بوده تنهایی بیاد خ ...

   نرفتم گفتم حوصله ندارم  اره میگ روش نمیشه اصلا نمیتونه ب روی  مامانبزرگش ن بیاره ن بگه 


 ن معذب نیس خودش همیشه میاد تنهایی 

  داستان زندگی من از رمان رمان تر شاید ی روزی نوشتمش🕊

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792