شام قریبان بود ...سارا منتظر بود ساعت از ۱۲ نیمه شب بگذره ...آخه مهدی شب اول محرم بهش گفته بود بزار این ده شب رو از هم دور باشیم ...یکم فکر کنیم ....
از هم دور بودن ...۷۰۰ کیلومتر ..اما ۴ سال تمام بود لحظاتشون رو با هم میگذروندن ....مهدی ۷۰۰ کیلومتر رو میکوبید میومد به دیدنش......براش شعر میگفت ....عاشق ترین بود .......کلی سختی کشیده بودن ..بارها رابطه تا تار مویی زفته بود ( با مخالفت خانواده ها )......تا بالاخره خانواده ها راضی شده بودن به این ازدواج .....
سارا به این فکر میکرد که این همون مهدیه که تحمل یک ساعت بی خبری رو نداشت .....
به حلقه توی دستش نگاه کرد ....عجیب از روزی که این انگشتر دستش رفته بود مهدی آدم دیگه ای شده بود ...ترسیده بود انگار .....تازه میخواست فکر کنه !!!!!
اشک هاش سرازیر شد
با خودش فکر کرد شاید من زیادی حساسم . دارم اشتباه میکنم . به خودش گفت الان مهدی هم داره لحظه شماری میکنه که ساعت از ۱۲ شب بگذره و اون نفر اول باشه که زنگ میزنه ...این فکر تپش قلبش رو بیشتر میکرد و نیان اشک هاش شوقی میخزید توی وجودش .....
یازده و ۵۹ دقیقه .....
شروع کرد به گرفتن شماره ....۱۲ شب تمام بود . خیلی ذوق داشت چون نفر اول شده بود .....
بوق ....بوق......چند تا بوق .....
مهدی گوشی رو برداشت
الو.....
_ سارا با شوق گفت سلام ....ده روز تموم شدا !!!
مهدی با بی حوصلگی : خواب بودم !!!!!!!!!!