دوستان یه جریانی تعریف میکنم بگید حق با کیه؟
تولد پسرم چند روزی قبل شروع جنگ اخیر بود و بهش قول تولد داده بودم خواهرزاده هامم میدونستن ذوق تولدشو داشتند که بیان ولی همسرم شیفت بود و نشد که سر وقت بگیرم و قرار شد چند روز دیرتر بگیرم
جنگ شروع شد نمیدونستم بگیرم یا نه
البته شهری که بودیم امن و امان بود و تولدمون هم خانوادگی بود ۲ تا خواهرام و یه دونه خواهرشوهرم و پدر مادرا .۱۷ ۱۸ نفر میشدیم
مردد بودم تو این اوضاع بگیرم یا نه
خواهرام گفتند واسه دل بچه و بچه های خودمون میایم بعد شام هدیه اشو میدیم و دور هم باشیم گفتم خب چه کاریه پس حالا که خانواده خودم دوست دارن بیان به خانواده همسرمم بگم بیان
یه روز قبلش زنگ زدم به مادرشوهرم و خواهرشوهرم چون شرایط این جوری بود و خواهرشوهرمم دختر پشت کنکوری داره که معمولا جایی نمیره گفتم قرار برای تولد بچه دور هم باشیم گفتم شما هم اگه شرایطشو دارید و سخت نمیشه براتون بیاین دور هم باشیم
شب تولدش پدر شوهرم زنگ زد که سرکار بودم خیلی خسته ام اگه ناراحت نمیشین نمیتونیم بیایم که همسرم گفت باشه هر جور راحتید تا حدود ده منتظر خواهرشوهرم موندیم نیومد زنگ زدم ببینم کجان میگه آره دخترم حال نداشت نمیایم
گفتم لااقل خبر میدادی که نمیاین منتظرتون نباشیم
میگه وقتی میگی اگه دوست داری بیا و اگه شرلیطشو داری بیا یعنی خیلی دعوتت جدی نیست بیایم نیایم فرق نداره گفتم خیلی هم منتظرمون نیستی