از صمیم قلب خودمو دوست دارمو با افتخار میگمهیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :) اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید معلم زبانشدنممبارک
عه من اینو خوندم اما یادم نیست موضوعش چی بود میشه یکم توضیح بدی؟
ارتان تهرانی و اینا....
از صمیم قلب خودمو دوست دارمو با افتخار میگمهیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :) اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید معلم زبانشدنممبارک
خخخخخ....قرار نبود دیگه....ی دختر پسر بودن همدیگرو دوس نداشتن بعد باهم مجبور شدن ازدواج کنن کم کم عاشق همدیگه شدن....اسم دختره اگه اشتباه نکنم ترسا بود
من 14 سالم بود خوندم یادم نیست
از صمیم قلب خودمو دوست دارمو با افتخار میگمهیچکس (هـیـچـکـس) ارزش نداره بخاطرش خودمو ناراحت کنم :) اینو بدونید تنها کسی که مسئول شاد کردن شماست خودتونید معلم زبانشدنممبارک
من کتاب قیدار رو همون اوایل که از زیر چاپ اومد بیرون خریدم، ولی وقتی شروع کردم به خوندن، به زور به وسطاش هم نرسیدم، برعکس کتابهای دیگش اصلا منو جذب نکرد.
اگر به دنبال آن یک نفری هستید که زندگی شما را تغییر دهد ... نگاهی به آینه بیندازید... تمام رموز قانون جذب
عه من اینو خوندم اما یادم نیست موضوعش چی بود میشه یکم توضیح بدی؟
آرتان و ترسا.
پسره روانشناس بود و دختره چون میخواست بره خارج باباش گفته بود باید ازدواج کنی بعد.اینا هرکدوم با دوستاشون اکیپی تو یه رستوران بودن که پاتوق هفتگیشون بود. اونجا با هم آشنا میشن و قرار ازدواج صوری میذارن آخرم بعد چند ماه زندگی تویه خونه میفهمه آرتان عاشقش شده و وقتی که قرار بوده ترسا بره خارج هی نوار قرارنبود چشمای من خیس بشه. قرار نبود که اینطوری تموم شه ... رو گوش میکنه و... ادامه داستان. .