هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر ادما پست باشن
تو بچگیم دوتا قانون وجود داشت قهر و اشتی
میگفتم بزرگ بشم راحت میتونم قبل از خواب بستنی بخورم اما الان قرص میخورم که به هیچی فکر نکنم
بچه که بودم میگفتم بزرگ بشم با کل دخترای مدرسه دوست میشم نمیدونستم شناختن ادما اینقدر بده و ترجیح دادم با کمتر ادمایی دوست بشم
بچه که بودم میگفتم نقاش میشم شدم ولی فکر نمیکردم هنر جایی نداشته باشه
میگفتم بزرگ بشم ارایشگر میشم شدم ولی اینده ایی نداره
میگفتم دوست دارم ۳ تا بچه بیارم هر سال هم برای تعیین اسم بچه هام مشکل داشتم میگفتم ۳ تا دختر ولی نمیدونستم خیانت چیه ...
فکر میکردم زن ها فقط باید اشپزی کنن و ارایشگر و خوشگل باشن اما نمیدونستم باید برای زندگیشون کار کنن
میگفتم تو دنیای من کسی حق نداره فقیر باشه اما الان ذهنم فقیر از محبته
هیچ وقت فکر نمیکردم با مادرم دعوا بگیرم میگفتم من عاشقشم شب ها برای مادرم گریه میکردم که نکه یک روزی از دستش بدم اما الان ازش جدا میخوابم که تو گوشی باشم
میگفتم ۲۰ سالگیم اینقدر خوشحال و خوشگل خواهم بود که غصه کثیفی نداشته باشم چون کثیفی به چشم نمیاد ولی کثیف شدم اما زیبا نشدم
غصه هام زیاد شدن یادم رفت چی میخواستم اما دوست دارم تو باغ رز بمیرم حداقل خواسته منه