مامانش اصلا نیست دو سالی هست ندیدمشون
نمیره خونشون ولی مامانشو دوست داره هی میگم آشتی کن تو چیکار من داری
میگه دارم میبینم بهت حسادت میکنن از چشمم میفتن وگرنه چرا دامادش ماشین میخره از خوشی صدقه میده ب ماشین ما نگاه نکرد بخدا بچم گف مامان بزرگ ماشینمون خوشگله پشتش رو کرد به ماشین
آخرم منو به گریه انداخت انقد اذیتم کرد یادمه عاشورا بود نذر کردم گفت چی نذر کردی منم نگفتم گیر داد گفتم آرزو کردم خونه دار بشیم مادرشوهرم پوزخند زد گفت ب همین خیال باش با چی خونه دار بشی
منم خیلی دلم شکست دوماه نشده خونه رو گرفتیم ارتباط رو قطع کرد البته قبلش برگشت به من یکم چرت پرت گفت شوهرم عصبی شد دیگ چند ساله داریم از دستش میکشیم
گفت دیگ بسه چقدر تو خونه من اختلاف میندازی چرا میترسی خونه دخترت یک بحث پیش بیاد ولی شدی دشمن پسرت تا حالا ندیدم زنم بی حرمتی کنه اگه کرده بگو همین الان ولش کنم کرده؟چرا همیشه شماها حرف میزنید شماها جنگ دارید کلا اگه مشکلتون منم خدافظ
دیگ چند ماه بعد گفتم آشتی کن گفت دیگ دخالت نکن