بایکی بودم چهارماه.. اولا خوب بود.. منم گاهی مقصر بودم... خیلی وابستش بودم بارها کات کردم ازسمت خودم باز خودم پیام میدادم.. همه جا فکرش باهام بود وگریه و..از خدا خاستم یجوری یکاری کنه ازش دل بکنم.. امشب سرنماز عجیب بغض کردم وگریه کردم تودلم گفتم خدایا سپردمش به تو.. اون کاری که اون پسر باهام کرد وباعث شد دلم بشکنه بیادم اومد سرنماز.... باعث شد امشب حس تنفر بگیرم ازش وراحت بلاک کنم.. الان توذهنم میاد گاهی اما باحس تنفر..تا دیروز دوسش داشتم ووابسته اما امشب به طرز عجیبی گریه کردم وبلاک.. دیگ برام مهم نیس