یه مردی با اسم داوود اشرف به روز دوتا بچه رو سوار ماشین میکنه بعد به بچه ها میگه حالا سوار ماشین من شدین ولی دیگه سوار ماشین کسی غریبه نشید بچه ها میترسن در باز میکنن خودشونو پرت میکنن بیرون و میمیرن این قتل میفته گردنش الکی الکی باز دوباره ی مرد دیگه این قضیه رو دیده میخواد از داوود اشرف اخاذی کنه و میگه زمین رو بزن به نام پسر من وگرنه همه چی میگم داوود اشرف هم تیغ میذاره بغل گردنش میگه تو حق نداری بخوای زمین من از چنگم دراری من کاری نکردم واقعا هم کاری نکرد و فقط بد شانس بود از شانس بدش این بنده خدا هم زیر دستش میمیره با اینکه هیچ کاریش نمیکنه داوود اشرف باز به قتل میفته گردنش
میره زندان ی مردی بدی میفته سر راهش ازش کارهای بدی میخواد انجام بده و تو حموم بود داوود که این مرده میاد بهش حمله میکنه چاقو میکشه تو صورتش و نابود میکنه و...... من خلاصه گفتن این بین خیلی اتفاق های دیگه هم افتاده