دوتا از همکارام حاملن، یکیشون تازه از مرخصی زایمان برگشته، یکیشونم تازه رفته مرخصی
دلم میگیره هر وقت میبینمشون
همش ازم میپرسن خبری نیس؟ چرا؟ دیر میشه ها.... گاهی وقتا زنگای تفریح برا استراحت بیرون نمیرم، دارم ازشون فاصله میگیرم، بیرونم نمیخوام برم، حوصله ی سوال جوابای فامیل رو ندارم، نمیشه هم بگم فعلا بچه میخوایم چیکار و اینا، حدود سه ساله ازدواج کردیم
دارم فاصله میگیرم از اطرافیانم
دلم انگار مچاله شده، دخترعمم که هم سنیم یه ماه دیگه پسرش به دنیا میاد، همش میره اینور اونور سیسمونی میخره و من باید دنبال دکتر و دوا برا شوهرم باشم، هر روز آرزو میکنم کاش بجای یکی دیگه غیر از خودم بودم، خیلی شبا خواب بارداری و بی بی چک و آز و اینا میبینم و بعد که بیداد میشم انگار دنیا رو سرم خراب میشه، چقدر انتظار سخته... تا حالا انقد از نزدیک درد و انتظار رو با پوست و خونم لمس نکرده بودم، بابام همینجوریم به شوهرم محل نمیده و میگه بچس نمیدونم اگه بفهمه مشکل هم داره میخواد چه برخوردی باهاش داشته باشه، اکثرا موقع احوالپرسی و اینا نگاه نمیکنه بهش، ۲۴ سالشه شوهرم و بخاطر ایمان و پاک بودنش بود که قبول کردم و بابام چندان موافق نبود.... هرروز انگار اندازه ی هزار روز میگذره....
به دستای خدا خیره شدم که برامون معجزه کنه، معجزه ای از جنس خودش، بزررررگ